نرم نرمک می رسد اینک بهار....
◄ بازگشت به صفحه اصلی
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 21:25 توسط مرضیه
|
◄ بازگشت به صفحه اصلی
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 21:25 توسط مرضیه
|
آدمها به واسطه دلشان است که محبوب می شوند و بزرگ و می مانند توی یادها....گواهش مسجد امیری بود که امروز پیچیده در اشک و افسوس و خاطره به احترام یکی از همین اهالی دل چند باری پر و خالی شد....
◄ بازگشت به صفحه اصلی
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 1:9 توسط مرضیه
|
الفبای درد از لبم می تراود....
◄ بازگشت به صفحه اصلی
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 2:22 توسط مرضیه
|
به دست خود درختی می نشانم، به پایش....
◄ بازگشت به صفحه اصلی
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 2:22 توسط مرضیه
|
جناب زمستان! قصد رفتن ندارند گویا....
◄ بازگشت به صفحه اصلی
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 3:51 توسط مرضیه
|
منصور سینکی هم کوچید...چقدر تلخ بود و غمین شنیدن صدای سراسر بغض سارا که امروز می گفت از شنبه دیگر جای استاد تارمان و آوای سازش در دانشگاه برای همیشه خالی است....
◄ بازگشت به صفحه اصلی
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 3:48 توسط مرضیه
|
◄ بازگشت به صفحه اصلی
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 2:28 توسط مرضیه
|
کاش کسی می آمد و تا صبح در ماهور برایم می خواند و می خواند و می خواند....
◄ بازگشت به صفحه اصلی
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 2:27 توسط مرضیه
|